
دسته گل در آب دادی، دسته گل را آب بردپیرمرد توی دریا را فقط قلاب برد{*}ماه در لاغرترین حالت گذشت از مرز شبجاده ای از برکه رد شد، جنگلی را خواب بردعشق شد سرمایه ام، غم در نگاه اولشعزتم را پیچ و تابی داد و با گرداب بردشد سؤالی گردن قوهای احساسات منپایه های دل شکست و کوچه را سیلاب برددر بلوک شرقی دروازه ی چشمان من مرد مست منزوی، خود را گرفت از قاب بردخواب باغ و آدمی دیدم به شیطان سجده کردسیب چیدن، منزلم را از ده ارباب برددل به دریاهای آزادی زدم، طوفان وزیددر مدار صفر آرامش، جهان را آب بردمریم سهراب...
ادامه مطلب