دسته گل در آب دادی، دسته گل را آب برد
پیرمرد توی دریا را فقط قلاب برد{*}
ماه در لاغرترین حالت گذشت از مرز شب
جاده ای از برکه رد شد، جنگلی را خواب برد
عشق شد سرمایه ام، غم در نگاه اولش
عزتم را پیچ و تابی داد و با گرداب برد
شد سؤالی گردن قوهای احساسات من
پایه های دل شکست و کوچه را سیلاب برد
در بلوک شرقی دروازه ی چشمان من
مرد مست منزوی، خود را گرفت از قاب برد
خواب باغ و آدمی دیدم به شیطان سجده کرد
سیب چیدن، منزلم را از ده ارباب برد
دل به دریاهای آزادی زدم، طوفان وزید
در مدار صفر آرامش، جهان را آب برد
مریم سهرابی
* پ.ن. اشاره به داستان "پیرمرد و دریا" اثر ارنست همینگوی؛ نویسنده ی برجستۀ ایالت متحده
سلام...ما را در سایت سلام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 22